چهارشنبه 13 آبان 88 : ... شتابان به سمت دالان ايستگاه بيآرتي ميروم. صف خروجيها از هر روز شلوغتر است. عدهاي جوان كه بر هر دو دست مچبند سبز بستهاند فشار ميآورند تا خارج از صف داخل اتوبوس شوند. پيرمردي در وسط صف فرياد ميكشد: آقا بيا عقب! جوانان "سبز" اعتنا نميكنند. پيرمرد، كتوشلواري آبي به تن و كراواتي قرمز بر سينه دارد. به ظاهرش كه فوقالعاده اتو كشيده است، نميآيد اتوبوس سوار باشد. پيرمرد دوباره فرياد ميزند: آقا مگه كري؟ با تو هستم هي... .
ادامه مطلب

